تبليغاتX
طلسم محبت

طلسم محبت

برای ورود به دنیا فقط یک راه وجود دارد اما برای خروج از آن راه های بیشماری

سلام دوستان بابت تاخیرم معذرت میخوام یه شعر از تاگور براتون گذاشتم عالیه امیدوارم شما هم خوشتون بیاد

خدایا

آنان که همه چیز دارن مگر تورا

به سخره می گیرند

آنان را که هیچ ندارند مگر تورا

 ***

هرکودکی با این پیام

                      به دنیا می اید

که خدا هنوز

                از انسان نومید نیست.

***

خدا به انسان میگوید:

شفایت می دهم

        از این رو که آسیبت می رسانم

دوستت دارم

    از این رو که مکافاتت می کنم.

***

آنان که فانوسشان را

بر پشت می برند

سایه هاشان پیش پایشان می افتد.

***

ماه

     روشنی اش را

در سراسر آسمان

        می پراکند

و لکه های سیاهش را برای خود نگه می دارد

***

کاریز خوش دارد خیال کند

که رودها

تنها برای این هستند

که به او آب برسانند

***

خدا

            نه برای خورشید

                 و نه برای زمین

   بلکه برای گل هایی که برایمان می فرستد

چشم به راه پاسخ است.

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه 18 آذر1388ساعت9:18 بعد از ظهرتوسط آرزو | |

سلام عید قربان و عید و غدیرو خدمت همگی تبریک میگم

مسافر لحظه ها

يك شبنم،اين است آن مني كه از سالها ي دراز

از نخستين روزي كه به خويش چشم گشوده ام ،بردوش كشيده ام

و از گرماها و سرماها و شكست ها و پيروزي ها و سفر ها و حضر ها و شادي ها و غمها گذشتم وگذراندم و اوردم .

بعد از آن سالها اينك تنهاي تنها و اكنون كارم سفر است و تنها ترين مسافرم .

در زير كوله باري سنگين تر از اين تنهايي وسفر،پشتم خم گرديده

و استخونهاي قلبم به درد آمده است

و ميرو م و راه طولاني لحظه ها در پيش رويم تا افق كشيده شده است

و از هرمنزلي تا منزل دوردست ديگر لحظه اي است

و اينچنين من بايد صد هزار ،ميليون ها  لحظه را طي كنم تا برسم به يك روز يا يك شب ،روزي از روزها ،شبي از شبها

خواهم افتاد و خواهم مرد ،اما مي خواهم هرچه بيشتر بروم

تا هر چه دورتر بيفتم ،تا هرچه ديرتر بيفتم

هرچه ديرتر و دورتر بميرم

نميخواهم حتي يك گام يا يك لحظه ،پيش از انكه ميتوانسته ام بروم ،بمانم افتاده و جان داده باشم

دوست دارم به ياري اين سفر از اين منزل از اين لحظه ها و از اين خاطرات هرچه دورتر و ديرتر بروم وبميرم ،همين............

                                                                               

      دكتر علي شريعتي

 

+نوشته شده در شنبه 7 آذر1388ساعت2:40 بعد از ظهرتوسط آرزو | |

سلام دوستان بابت تاخیرم معذرت میخوام و از همه دوستای گلم هم تشکر میکنم که میومدن و نظر میدادن توی این کامنتهایی که گذاشته بودین بعضی شکایت کردن که چرا شعر کارو رو گذاشتم ممکنه که ادما به بیراهه کشیده شن در جواب به این نظر میخوام بگم که برداشت از این شعر کاملا ازاده و هر کسی نظری داره میتونه بگه اما به نظرمن این شعر که گذاشتم بار معنایی زیادی داره که نیاز داره ادم یه خورده بهش فکر کنه تازه هم الان جونای ما اونقده فهمیده هستن که باخوندن یه شعر از کارو  به بیراهه کشیده شن بعدش هم میخوام بگم اگه بد بوده چرا دکتر شریعتی اونو دوباره نقل کرده؟ پس حتما دلیلی داشته منم به هیچ عنوان اونو پست رو حذف نمیکنم و دوست دارم شما نظرتون رو راجع به این موضوع بهم بگید (مهمه واسم )

مرسی از همتون

+نوشته شده در شنبه 30 آبان1388ساعت9:49 بعد از ظهرتوسط آرزو | |

باران*

باز باران گونه ام را تازه كرد

اشك و خون در سينه ام شيرازه كرد

ديده ام تر شد نگاهم سرد شد

عاطفه از دست هايم طرد شد

غم به اعماق وجودم راه يافت

بر وجودم تارو پود آه بافت

اي نگاهت گرم چون آواي رود

چشم هايت نغمه نغز سرود

آنچنان يادت درونم موج زد

كز دلم اندوه سر تا اوج زد

اه اي خورشيد رنگين غروب

از نگاهم روح باران را بروب

كاش خورشيدي بجوشد در نفس

تا نبينم اشك و اه هيچكس

+نوشته شده در شنبه 30 آبان1388ساعت7:58 بعد از ظهرتوسط آرزو | |

سلامممممممممممممممممم چطوررین حالتون خوبه چه خبرا خوش میگذره ؟ چه سوالی کردما مگه میشه وبلاگ منو باز کرده باشین و خوش نگذره (همون اعتماد به نفسه بودا) بابت تاخیرم عذر میخوام ولی میومدم و نظراتتون ومیخوندم و بهتون جواب میدادم خلاصه دلم میخواد زود به زود اپ کنم اما نمیشه خودتون در جریان هستید دیگه بازم مرسی که میاین

راستی ۱۲تولدبهترین دوستم بود امیدوارم که همیشه خوشحال و سرزنده باشه

میدونم میاد و وبلاگم و میخونه بهش میگم تولدت تولد تولدت مبارک.

اولین روز دبستان بازگرد/شادی ان روزهایم بازگرد/بازگرد ای خاطرات كودكی/بر سوار اسبهای چوبكی/خاطرات كودكی زیباترند/یادگاران كهن ماناترند/درسهای سال اول ساده بود/اب را بابا به سارا داده بود/مانده در گوشم صدایی چون تگرگ خش خش جاروی بابا روی برگ/هم كلاسیهای من یادم كنید/باز هم در كوچه فریادم كنید/كاش هرگز زنگ تفریحی نبود/جمع بودو كاش تفریقی نبود/ای دبستانی ترین احساس من باز گردو مشقها را خط بزن

اینو هم به اون به همه شماها تقدیم میکنم زیاد حرف زدم نه؟ حالا اپ اصلی به امید موفقیت همه دوستان برام دعا کنینبای.

*****************************************************

شعری از کارو

شبی در حال مستی تکیه بر جای خدا کردم
در آن یک شب خدایی من عجایب کارها کردم
جهان را روی هم کوبیدم ، از نو ساختم گیتی
ز خاک عالم کهنه جهانی نو بنا کردم
کشیدم بر زمین از عرش ، دنیا دار سابق را
خدا را بندۀ خود کرده ، خود گشتم خدای او
خدایی با تسلط هم به ارض و هم سما کردم
میان آب شستم سر یه سر برنامۀ پیشین
هر آن چیزی که از اول بود ، نابود و فنا کردم
نمودم هم بهشت و هم جهنم هر دو را معدوم
کشیدم پیش نقد و نسیه هر دو را رها کردم
نماز و روزه را تعطیل کردم ، هر دو را بستم
و تلق بندگی را از ریاکاری جدا کردم
امام و قطب و پیغمبر نکردم در جهان منصوب
خدایی بر زمین و بر زمان بی کدخدا کردم
نکردم خلق ، ملا و فقید و زاهد و صوفی
نه تعیین بهر مردم مقتدا و پیشوا کردم
شدم خود مقتدای پیشوایی در همه عالم
به تیپا پیشوایان را به دور از پیش پا کردم
بدون اسقف و پاپ و کشیش و مفتی اعظم
خلایق را به امر حق شناسی آشنا کردم
نه آوردم به دنیا روضه خوان و مرشد و رمال
نه کس را مفتخواه و هرزه و لات و گدا کردم
نمودم خلق را آسوده از شر ریاکاران
به قدرت در جهان خلع بد از اهل ریا کردم
ندادم فرصت مردم فریبی بر عبا پوشان
نخواهم گفت آن کاری که با اهل ریا کردم
به جای مردم نادان نمودم خلق ، گاو و خر
میان خلق آنان را پی قدرت رها کردم
مقدر داشتم خالی زمنت رزق مردم را
نه شرطی در نماز و روزه و ذکر و دعا کردم
نکردم پشت سر هم بندگان لخت و عور ایجاد
به مشتی بندگان آبرومند اکتفا کردم
هر آنکس را که می دانستم از اول بود فاسد
نکردم خلق و عالم را بری از هر جفا کردم
به جای جنس تازی آفریدم مردم دل پاک
قلوب مردمان را مرکز مهر و وفا کردم
سری کو داشت بر سر فکر استثمار کوبیدم
رجال خائن و مزدور را در آتش افکندم
سپس خاکستر اجسادشان را بر هوا کردم
نه جمعی را برون از حد بدادم مکنت و ثروت
نه جمعی را به درد بی نوایی مبتلا کردم
نه یک بی آبرویی را هزار گنج بخشیدم
نه بر یک آبرومندی دو صد ظلم و جفا کردم
نکردم هیچ فردی را قرین محنت و خواری
گرفتاران محنت را رها از تنگنا کردم
به جای آنکه مردم را گذارم در غم و ذلت
گره از کار های مردم غم دیده وا کردم
به جای آنکه بخشم خلق را امراض گوناگون
به الطاف خدایی درد مردم را دوا کردم
جهانی ساختم پر عدل و داد و خالی از تبعیض
تمام بندگان خویش را از خود رضا کردم
نگویندم که تاریکی به کفشت هست از اول
نکردم خلق شیطان را عجب کاری به جا کردم
چو می دانستم از اول که در آخر چه خواهد شد
نشستم فکر کار ابتدا وانتها کردم
نکردم اشتباهی چون خدای فعلی عالم
خلاصه هر چه کردم خدمت و مهر و صفا کردم
ز من سر زد هزاران کار دیگر تا سحر لیکن
چو از خود بی خود بودم ، ندانستم چه ها کردم
سحر چون گشت از مستی شدم هوشیار
خدایا در پناه می جسارت بر خدا کردم
شدم بار دگر یک بندۀ درگاه او گفتم
خداوندا نفهمیدم خطا کردم


 

+نوشته شده در چهارشنبه 13 آبان1388ساعت7:45 بعد از ظهرتوسط آرزو | |