|
طلسم محبت |
|
دلت را بتکان
|
|
غصه هایت که ریخت، تو هم همه را فراموش کن
دلت را بتکان اشتباهایت وقتی افتاد بگذار همانجا بماند فقط از لا به لای اشتباه هایت، یک تجربه را بیرون بکش قاب کن و بزن به دیوار دلت ... دلت را محکم تر اگر بتکانی تمام کینه هایت هم می ریزد و تمام آن غم های بزرگ و همه حسرت ها و آرزوهایت ... ![]() باز هم محکم تر از قبل بتکان تا این بار همه آن عشق های بچه گربه ای هم بیفتد! حالا آرام تر، آرام تر بتکان
حالا این دل جای "او"ست |
|
لینک ثابت|
شنبه 10 دی1390ساعت 5:2 بعد از ظهر توسط rez00@ |
|
|
|
|
عاشقش بودم عاشقم نبود
وقتی عاشقم شد که دیگه دیر شده بود حالا می فهمم که چرا اول قصه ها میگن؛ یکی بود یکی نبود! یکی بود یکی نبود. این داستان زندگی ماست. همیشه همین بوده. یکی بود یکی نبود ... برایم مبهم است که چرا در اذهان شرقی مان "با هم بودن و با هم ساختن" نمی گنجد؟ و برای بودن یکی، باید دیگری نباشد. هیچ قصه گویی نیست که داستانش این گونه آغاز شود، که یکی بود، دیگری هم بود ... همه با هم بودند. و ما اسیر این قصه کهن، برای بودن یکی، یکی را نیست می کنیم. از دارایی، از آبرو، از هستی. انگار که بودنمان وابسته به نبودن دیگریست. انگار که هیچ کس نمیداند، جز ما. و هیچ کس نمی فهمد جز ما. و خلاصه کلام اینکه : آنکس که نمی داند و نمی فهمد، ارزشی ندارد، حتی برای زیستن. و متاسفانه این هنری است که آن را خوب آموخته ایم. هنر "بودن یکی و نبودن دیگری" !!! |
|
لینک ثابت|
دوشنبه 25 مهر1390ساعت 2:4 بعد از ظهر توسط rez00@ |
|
|
منم زيبا
|
![]() که زیبا بنده ام را دوست میدارم تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید ترا در بیکران دنیای تنهایان رهایت من نخواهم کرد رها کن غیر من را آشتی کن با خدای خود تو غیر از من چه میجویی؟ تو با هر کس به غیر از من چه میگویی؟ تو راه بندگی طی کن عزیز من، خدایی خوب میدانم تو دعوت کن مرا با خود به اشکی، یا خدایی میهمانم کن که من چشمان اشک آلوده ات را دوست میدارم طلب کن خالق خود را، بجو ما را تو خواهی یافت که عاشق میشوی بر ما و عاشق میشوم بر تو که وصل عاشق و معشوق هم، آهسته میگویم، خدایی عالمی دارد تویی زیباتر از خورشید زیبایم، تویی والاترین مهمان دنیایم که دنیا بی تو چیزی چون تورا کم داشت وقتی تو را من آفریدم بر خودم احسنت میگفتم مگر آیا کسی هم با خدایش قهر میگردد؟ هزاران توبه ات را گرچه بشکستی؛ ببینم من تورا از درگهم راندم؟ که میترساندت از من؟ رها کن آن خدای دور؟! آن نامهربان معبود. آن مخلوق خود را این منم پروردگار مهربانت.خالقت. اینک صدایم کن مرا. با قطره ی اشکی به پیش آور دو دست خالی خود را. با زبان بسته ات کاری ندارم لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم غریب این زمین خاکی ام. آیا عزیزم حاجتی داری؟ بگو جز من کس دیگر نمیفهمد. به نجوایی صدایم کن. بدان آغوش من باز است قسم بر عاشقان پاک با ایمان قسم بر اسبهای خسته در میدان تو را در بهترین اوقات آوردم قسم بر عصر روشن، تکیه کن بر من قسم بر روز، هنگامی که عالم را بگیرد نور قسم بر اختران روشن اما دور، رهایت من نخواهم کرد برای درک آغوشم، شروع کن، یک قدم با تو تمام گامهای مانده اش با من تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید ترا در بیکران دنیای تنهایان. رهایت من نخواهم کرد شعر از زنده یاد سهراب سپهری |
|
لینک ثابت|
یکشنبه 26 دی1389ساعت 11:42 بعد از ظهر توسط rez00@ |
|
|
كاش مي شد كه كسي مي امد
|
![]() کاش می شد که کسی می آمد این دل خسته ی ما را می برد چشم ما را می شست راز لبخند به لب می آموخت کاش می شد دل دیوار پر از پنجره بود و قفس ها همه خالی بودند آسمان آبی بود و نسیمی روی آرامش اندیشه ی ما می رقصید کاش می شد که غم و دلتنگی راه این خانه ی ما گم می کرد و دل از هر چه سیاهی ست رها می کردیم و سکوت جای خود را به هم آوائی ما می بخشید و کمی مهربان تر بودیم کاش می شد دشنام، جای خود را به سلامی می داد گل لبخند به مهمانی لب می بردیم بذر امید به دشت دل هم کسی از جنس محبت غزلی را می خواند و به یلدای زمستانی و تنهائی هم یک بغل عاطفه گرم به مهمانی دل می بردیم کاش می فهمیدیم قدر این لحظه که در دوری هم می راندیم کاش می دانستیم راز این رود حیات که به سرچشمه نمی گردد باز کاش می شد مزه خوبی را می چشاندیم به کام دلمان کاش ما تجربه ای می کردیم شستن اشک از چشم بردن غم از دل همدلی کردن را کاش می شد که کسی می آمد باور تیره ی ما را می شست و به ما می فهماند دل ما منزل تاریکی نیست اخم بر چهره بسی نازیباست بهترین واژه همان لبخند است که ز لبهای همه دور شده ست کاش می شد که به انگشت نخی می بستیم تا فراموش نگردد که هنوز انسانیم!!! قبل از آنی که کسی سر برسد ما نگاهی به دل خسته ی خود می کردیم شاید این قفل به دست خود ما باز شود پیش از آنی که به پیمانه ی دل باده کنند همگی زنگ پیمانه ی دل می شستیم کاش در باور هر روزه مان جای تردید نمایان می شد و سوالی که چرا سنگ شدیم و چرا خاطر دریایی مان خشکیده ست؟ کاش می شد که شعار جای خود را به شعوری می داد تا چراغی گردد دست اندیشه مان کاش می شد که کمی آینه پیدا می شد تا ببینیم در آن صورت خسته این انسان را شبح تار امانت داران کاش پیدا می شد دست گرمی که تکانی بدهد تا که بیدار شود، خاطر آن پیمان و کسی می آمد و به ما می فهماند از خدا دور شدیم .. |
|
لینک ثابت|
پنجشنبه 25 آذر1389ساعت 10:3 بعد از ظهر توسط rez00@ |
|
|
تولد
|
|
امشب تولد یکی از بهترین دوستامه از صمیم قلب بهش تبریک میگم
باور کن ماههاست زيباترين جملات را براي امروز کنارمي گذارم، امشب اما همه جملات فرار کرده اند، همينطور بي وزن و بي هوا آمدم بگويم . تولدت مبارک.
|
|
لینک ثابت|
چهارشنبه 31 شهریور1389ساعت 0:5 قبل از ظهر توسط rez00@ |
|
|
بوی ماه مدرسه.........
|
|
سلام میکنم خدمت همه دوستای گلم
ممنونم از اینکه تو این مدت میومدین و نظر میدادین و منو فراموش نکردین مدرسه ها داره باز میشه و شاید من کمتر بیام و اپ کنم ازتون میخوام برام دعا کنید اون رشته ای که میخوام قبول شم نظراتتون رو حتما میخونم بای
|
|
لینک ثابت|
سه شنبه 30 شهریور1389ساعت 5:12 بعد از ظهر توسط rez00@ |
|
|
شعر سهراب
|
|
و شکستم ، و دویدم ، و فتادم
درها به طنین های تو وا کردم. هر تکه را جایی افکندم ، پر کردم هستی ز نگاه. بر لب مردابی ، پاره ی لبخند تو بر روی لجن دیدم ، رفتم به نماز. در بن خاری ، یاد تو پنهان بود ، برچیدم ، پاشیدم به جهان. بر سیم درختان زدم آهنگ ز خود روییدن ، و به خود گستردن. و شیاریدم شب یک دست نیایش ، افشاندم دانه ی راز. و شکستم آویز فریب. و دویدم تا هیچ. و دویدم تاچهره ی مرگ ، تا هسته ی هوش. و فتادم بر صخره ی درد. از شبنم دیدار تو تر شد انگشتم ، لرزیدم. وزشی می رفت از دامنه ای ، گامی همره او رفتم. ته تاریکی ، تکه خورشیدی دیدم ، خوردم ، و زخود رفتم ، و رها بودم. |
|
لینک ثابت|
پنجشنبه 11 شهریور1389ساعت 0:35 قبل از ظهر توسط rez00@ |
|
| وبلاگ من |
|
صفحه نخست پست الکترونیک طراح قالب آرشیو |
| درباره وبلاگ |
خدایا چنان نزدیکی که نمیتوانم ببینمت صدای تو هر لحظه با من سخن میگوید اما من ان را نمیشنوم مرا به عمق درونم ببر تا شکوه بی پرده ی جمال تو را بشنوم مرا بیاموز پیوسته تو را بجویم و همواره به عنوان یگانه پناهگاهم به تو رو کنم .
واینکه......... من غریبه دیروز ...اشنای امروز....وفراموش شده ی فردایم پس در اشنایه امروز مینویسم تا در فردای تلخ جدایی بیاد اوری مرا (نظر یادت نره ) |
| امکانات |
|
روی این لینک کلیک کنید وشکلک مورد علاقه خود را در وبلاگ قرار دهید
|
| آرشیو موضوعی |
|
.::عضو یت رایگان = پول ::. |
| لینک های مفید |
| پیوندهای روزانه |
|
|
| جستجو در وبلاگ |
|
|
| آمار وبلاگ |
|
افراد آنلاين: تعداد بازديدها:
|
| با همکاری |